به گزارش خبرنگار خبرگزاری تسنیم ، سپیده هنوز کاملاً بر شهر ننشسته است. خیابانها آرامآرام از گامهای مردمی پر میشوند که هر کدام خاطرهای، دعایی یا جملهای ناگفته را با خود آوردهاند. پرچمها در نسیم تکان میخورند، نوای مرثیه در فضا میپیچد و چهرههایی که اشک و سکوت را در هم آمیختهاند، تصویری از وداعی بزرگ میسازند. انگار زمان برای ساعتی از حرکت ایستاده است؛ ساعتی که در آن، نگاهها بیش از آنکه به یکدیگر دوخته شود، به خاطراتی خیره مانده که سالها با نام و حضور او گره خورده بود.
پیر و جوان، زن و مرد، هر کدام با زبان خود سوگواری میکنند؛ یکی زیر لب قرآن میخواند، دیگری صلوات میفرستد و آن یکی تنها اشک میریزد. در این میان، شهر نه فقط میزبان یک آیین تشییع، که راوی اندوهی مشترک است؛ اندوهی که در سکوت قدمها، در لرزش دستها و در نگاههای خیس، بینیاز از واژه روایت میشود.اما سوگ، تنها در خیابانها و میان خیل بدرقهکنندگان روایت نشد. همزمان با این وداع، بسیاری از مسئولان، شخصیتهای سیاسی، فرهنگی و کارشناسان نیز آنچه را سالها در دل داشتند، در قالب یادداشتها و دلنوشتههایی کوتاه و بلند بر صفحه آوردند؛ روایتهایی آمیخته با خاطره، ارادت، قدردانی و حسرتِ فقدان. هر کدام از زاویهای، تصویری از رهبری را به یاد آوردند که به باور آنان، بر بخشی از تاریخ معاصر ایران اثر گذاشته بود و اکنون، واژهها را به بدرقهای دیگر بدل کرده است.
سکوتی به وسعت یک فقدان
گاهی باور کردن بعضی رفتنها دشوار است؛ انگار بخشی از تکیهگاه روزگار ناگهان از برابر چشمها کنار میرود. هنوز هم هر بار که نامش را میشنوم، ذهنم به سالهایی میرود که در بزنگاههای سخت، صدایش مایه آرامش دلها بود و نگاهش امید را در دل مردم زنده نگه میداشت. امروز اما جای آن صدا را سکوتی سنگین گرفته است؛ سکوتی که در اشکهای مردم، در بغضهای فروخورده و در نگاههای خیره به افق، خود را روایت میکند.بزرگان را تنها با مسئولیتهایشان نمیتوان شناخت؛ آنچه آنان را ماندگار میکند، ردپایی است که بر دل انسانها میگذارند. او برای بسیاری، بیش از یک رهبر، پناهگاهی برای امید، استقامت و اعتماد بود. اکنون که جسمش در آغوش خاک آرام میگیرد، خاطره اخلاق، صبوری و دغدغهمندیاش در حافظه این ملت زنده خواهد ماند و چراغ راه نسلهایی خواهد بود که فردا را میسازند.امروز، روز وداع است؛ وداعی تلخ، اما آمیخته با سپاس. سپاس برای عمری که در مسیر خدمت گذشت، برای رنجهایی که به جان خرید و برای راهی که با ایمان پیمود. از خداوند مهربان میخواهم او را در جوار رحمت بیکران خود جای دهد و به همه آنان که دل در گرو نام و یادش دارند، صبری از جنس امید و استقامت عطا فرماید.
دلنوشته از امیرعباس شاهوردی، مدیریت امامزاده طیب ابن موسی الکاظم (ع)

آنگاه که تاریخ، نامها را به حافظه ملتها میسپارد
گاه تاریخ، در سکوتی سنگین، بزرگترین روایتهای خود را مینویسد. روایت مردانی که نه با عمر، بلکه با اثرشان سنجیده میشوند. آنان که رفتنشان پایان یک زندگی نیست، بلکه آغاز فصلی تازه در حافظه یک ملت است.امروز، در آستانه تشییع رهبر شهید انقلاب، ایران در اندوهی عمیق ایستاده است. اندوه فقدان شخصیتی که سالها با صلابت، باور، استقامت و مسئولیتپذیری، در متن تحولات سرنوشتساز این سرزمین حضور داشت. فقدانی که تنها غیبت یک چهره نیست؛ خلأ حضوری است که برای بسیاری، تکیهگاه امید، آرامش و اعتماد بود.رهبر شهید انقلاب، میراثی بر جای گذاشت که فراتر از زمان و فراتر از مرزهای جغرافیاست؛ میراثی از ایمان، مسئولیت، ایثار، عزت، استقلال، صبر و استقامت. سرمایهای معنوی که در حافظه تاریخی ملت ایران باقی خواهد ماند و در روایت نسلهای آینده، از آن به عنوان بخشی از هویت معاصر این سرزمین یاد خواهد شد.امروز، ایران سوگوار است اما در دل این اندوه، حقیقتی روشن جریان دارد: انسانهایی که با اخلاص، مسئولیتپذیری و خدمت شناخته میشوند، هرگز از حافظه ملتها رخت برنمیبندند. آنان در خاطره جمعی یک ملت زنده میمانند و نامشان در گذر زمان، به بخشی از روایت ماندگار تاریخ تبدیل میشود.سلام بر آنان که با ایمان زیستند، با مسئولیت ایستادند و با نامی ماندگار، در حافظه تاریخ جاودانه شدند.
شکوفه کشوری، فعال اجتماعی و رسانه ای

در آستانه تشییع رهبر شهید انقلاب
در آستانه وداع با رهبر شهید انقلاب، واژهها از توصیف عظمت این اندوه ناتواناند. داغ فراق مردی که با ایمان، حکمت، شجاعت و اخلاص، مسیر عزت و استقلال را برای یک ملت ترسیم کرد، تنها یک اندوه شخصی نیست؛ سوگی تاریخی برای همه آزادگان جهان است.رهبر شهید انقلاب، میراثی عظیم از ایمان، عزت، مقاومت و مردمباوری بر جای گذاشت. پیوند عمیق، پدرانه و صمیمی او با مردم، سرمایهای ماندگار است که با گذر زمان کمرنگ نخواهد شد. امروز، بیش از هر زمان دیگری، دلتنگ حضوری هستیم که آرامش، امید و اقتدار را به دلهای یک ملت هدیه میداد؛ اما راه او همچنان زنده و الهامبخش است.رهبر شهیدم؛ اگرچه جسمت در میان ما نیست، اما آرمانهایت همچنان از مرزهای این سرزمین پاسداری میکنند. نام تو در حافظه تاریخی ملت ایران و همه آزادیخواهان جهان جاودانه خواهد ماند.ملت ایران، ملت آزادگی، ایثار، شهادت و ایستادگی است؛ ملتی که ایمان را نه در شعار، بلکه در عمل معنا کرده است. امروز میلیونها انسان از گوشهوکنار ایران و جهان، با قلبهایی سرشار از عشق و وفاداری، برای بدرقه باشکوه تو گرد هم آمدهاند تا بار دیگر نشان دهند که راه حق، با شهادت متوقف نمیشود، بلکه استوارتر از همیشه ادامه مییابد.این حضور عظیم، تجلی وحدت، بصیرت و وفاداری مردمی است که همواره در بزنگاههای تاریخ، پرچم عزت و استقلال را برافراشتهاند. همان مردمی که با صبر، ایمان و استقامت، پیام مقاومت را به جهانیان رساندهاند و امروز نیز با اقتدار، پرچم پرافتخار ایران را بر بلندای قلههای عزت و پیروزی به اهتزاز درآوردهاند.سلام و درود بر رهبر شهید انقلاب؛ مردی که با خون خود، درخت مقاومت را آبیاری کرد و نامش تا همیشه در حافظه تاریخ این سرزمین و وجدان بیدار آزادگان جهان ماندگار خواهد ماند.
خدایار ناصری ، کارمند شهرداری تهران

آخرین سفر خورشید به خانه خورشید
از آن روز که رفتی، انگار گوشهای از این دنیا رنگ دیگری گرفت؛ رنگی از دلتنگی، بغض و خاطره. انگار بسیاری از دلها دیگر با همان نگاه گذشته به روزها نمینگرند. حالا هر تصویر، هر قاب، هر فیلم و هر جملهای که از تو به یادگار مانده، تبدیل شده است به پناهی برای دلهایی که جای خالی حضورت را احساس میکنند.
مردم امروز به خاطرات پناه آوردهاند؛ به لحظههایی که در قاب دوربینها ثبت شد، به سخنانی که شنیدند، به دیدارهایی که داشتند و به تصویری که از یک سالها همراهی در ذهنشان نقش بسته است. گویی هر تصویر، دوباره بخشی از آن روزها را زنده میکند؛ روزهایی که حضور تو برای بسیاری نشانهای از امید، آرامش و ایستادگی بود.
اما امروز، روز دیگری است؛ روزی که واژهها برای توصیف حال دلها کم میآورند. روزی که بسیاری آمدهاند تا آخرین نگاه، آخرین سلام و آخرین بدرقه را تقدیم کنند. آمدهاند تا بگویند اگرچه فاصلهای میان زمین و آسمان افتاده، اما خاطره یک همراهی، با رفتن پایان نمییابد.
خیابانها امروز شاهد قدمهایی است که با اشک و عشق برداشته میشوند. پیر و جوان، زن و مرد، از هر مسیر و راهی خود را رساندهاند تا در این لحظه تاریخی حضور داشته باشند. برخی آرام اشک میریزند، برخی زیر لب دعا میخوانند و برخی تنها به مسیر خیره شدهاند؛ مسیری که قرار است آخرین همراهی آنان باشد.
و چه تقدیر عجیبی است؛ آغاز راه در سرزمین خورشید بود و امروز پایان این سفر زمینی نیز در همان دیار رقم میخورد. مشهد مقدس، شهر دلدادگی و ارادت، امروز آغوش خود را گشوده است تا میزبان آخرین بدرقه باشد؛ در کنار بارگاهی که قرنهاست پناه دلهای عاشقان است.
حرم مطهر رضوی امروز تنها یک مقصد نیست؛ نقطه اتصال دلهایی است که آمدهاند تا مسافر خود را به آستانی برسانند که برای میلیونها انسان، معنای آرامش و پناه دارد. اینجا هر قدم، روایت یک دلتنگی است؛ هر نگاه، قصه یک خاطره و هر اشک، نشانه یک پیوند ناگسستنی.
پیش از این، مردم در شهرهای مختلف ایران و حتی بیرون از مرزها، برای ادای احترام حضور یافتند. از پایتخت تا شهرهای مذهبی، از خیابانهای شلوغ تا صحنهای مقدس، انسانهایی آمدند که میخواستند سهمی در این وداع داشته باشند؛ وداع با شخصیتی که برای آنان بخشی از تاریخ معاصرشان بود.
امروز اما نوبت مشهد است؛ نوبت سرزمین خورشید که آخرین فصل این سفر را روایت کند. شهری که خود شاهد آغاز بسیاری از خاطرات بود و اکنون میزبان پایان یک مسیر است. خورشید به خانه خورشید بازگشته است؛ به جایی که میلیونها دل، امید و آرامش خود را در آن جستوجو میکنند.
در میان جمعیت، هر چهره داستانی دارد. مادری که آرام اشک میریزد، پدری که دست فرزندش را گرفته تا شاهد این لحظه باشد، جوانی که با نگاه پر از تأمل آمده است و پیرمردی که شاید سالها از زندگیاش گذشته، اما هنوز خود را برای یک بدرقه دیگر به این مسیر رسانده است.
این حضور، تنها یک آیین رسمی نیست؛ روایت احساس مردمی است که آمدهاند تا با زبان سکوت، اشک و حضور سخن بگویند. آمدهاند تا آخرین همراهی را انجام دهند و خاطره این روز را در ذهن خود و نسلهای آینده ثبت کنند.
امروز سرزمین خورشید، خورشید ایران را در آغوش گرفته است؛ اما برای کسانی که خود را همراه این مسیر میدانند، روشنایی یک نام و یک خاطره ادامه خواهد داشت. برخی انسانها با رفتن از میان مردم دور نمیشوند؛ بلکه در روایتها، خاطرات و دلهایی که به آنان پیوند خورده است، ماندگارتر میشوند.
آخرین سفر به پایان میرسد، اما قصه یک همراهی تمام نمیشود. امروز مشهد شاهد روایتی است که سالها بعد نیز از آن سخن گفته خواهد شد؛ روایت ملتی که در یک روز تاریخی، برای بدرقه مسافر خود آمد و در آغوش سرزمین خورشید، آخرین سلام را زمزمه کرد.
هاجر فرخ نژاد، خبرنگار

شهادت، پایان مردان بزرگ نیست
شهادت، پایان مردان بزرگ نیست. آغاز روایت تازهای از زندگی آنان است. آنان که همه عمر، ایستادن را به دیگران آموختند، با رفتنشان نیز درس استقامت میدهند. جسمشان از میان ما میرود، اما اندیشهای که برای آن زیستهاند، در دل مردم باقی میماند و راه را روشن نگه میدارد.فراق رهبر شهید سنگین است. نه از آن رو که راهش پایان یافته، بلکه چون جای حضورش در میان مردمش خالی است. هنوز هم گویی نگاهش بر میدانها جاری است و صدایش، مردم را به صبر، عزت و ایستادگی فرا میخواند. این همان میراثی است که با هیچ قدرتی از میان نخواهد رفت.دشمن شاید گمان کند با خاموش شدن یک صدا، یک جریان نیز خاموش میشود اما تاریخ بارها ثابت کرده است که خون شهید، گاه رساتر از سالها سخن گفتن است. راهی که بر پایه ایمان و باور مردم بنا شده باشد، با فقدان یک رهبر شریف متوقف نمیشود بلکه با یادش استوارتر ادامه مییابد.امروز داغداریم، اما این داغ، ما را از مسیر بازنمیگرداند. نام رهبر شهید در حافظه روزگار خواهد ماند. نه فقط بهعنوان یک فرمانده، بلکه بهعنوان مردی که تا آخرین لحظه، مسئولیت را بر آسایش ترجیح داد.
مرتضی مهدیزاده، فعال رسانهای

رفتن رهبر شهید، پایان راهش نیست
گاهی یک نام، فراتر از یک شخص است. به نماد یک باور، یک آرمان و یک مسیر تبدیل میشود. چنین انسانهایی با سالهای عمرشان سنجیده نمیشوند، بلکه با اثری که بر دلها و تاریخ میگذارند شناخته میشوند. از همین رو، فقدانشان اگرچه جانکاه است، اما هرگز به معنای پایان راهی که ساختهاند نیست.رهبر شهید، سرمایه سالها مجاهدت، صبر و وفاداری به آرمان بود. او رفت، اما آنچه از خود بر جای گذاشت، تنها خاطره چند سخنرانی یا چند تصویر ماندگار نیست. میراثی است از ایمان، امید و مسئولیتپذیری که در جان همراهانش ریشه دوانده است. میراثی که با رفتن صاحبش از میان نمیرود.شهادت، حقیقتی را بار دیگر یادآوری کرد که تاریخ بارها آن را تجربه کرده است. اندیشههایی که بر پایه اخلاص و همراهی مردم شکل گرفتهاند، با حذف صاحبانشان خاموش نمیشوند. چه بسا خون شهید، جان تازهای به همان راه ببخشد و مسئولیت ادامه آن را بر دوش نسلهای بعد بگذارد.امروز داغ فراق بر دلها سنگینی میکند، اما این داغ با ناامیدی همراه نیست. رهبر شهید، اگرچه دیگر در میان ما نیست، اما راهی که برای آن زیست و جان خود را فدای آن کرد، همچنان ادامه دارد. شاید راز ماندگاری شهیدان همین باشد؛ اینکه رفتنشان پایان حضورشان نیست، بلکه آغاز حضوری عمیقتر در دل تاریخ و حافظه مردمان است.
ستار محرابیان، پرستار

وقتی مردان بزرگ از میان ما میروند
فقدان برخی انسانها را نمیتوان تنها با واژه «درگذشت» یا حتی «شهادت» توصیف کرد. آنها چنان با سرنوشت یک ملت یا یک آرمان گره خوردهاند که نبودشان، سکوتی سنگین بر دلها مینشاند. گویی بخشی از خاطرات جمعی، یکباره رنگ دلتنگی به خود میگیرد.اما حقیقت این است که بزرگی یک انسان، به روزهای حضورش محدود نمیشود. آنچه او را ماندگار میکند، مسئولیتهایی که بر عهده داشته نیست بلکه امیدی است که در دل مردم کاشته، اعتمادی است که آفریده و راهی است که پیش روی دیگران گشوده است. شهادت، اگرچه تلخترین خبر برای دوستداران رهبر شهید است، اما گاهی آغاز فصل تازهای از شناخت یک شخصیت نیز هست. پس از رفتن این مرد بزرگ، بسیاری تازه درمییابند که چه سرمایهای را در کنار خود داشتهاند. خاطره سخنانش، شیوه زندگیاش و پایداریاش در روزهای سخت، به چراغی برای آیندگان تبدیل میشود. چراغی که با گذشت زمان، خاموش نمیشود.امروز جای خالی ایشان بیش از همیشه احساس میشود اما شاید بهترین ادای احترام به یک رهبر شهید، ماندن در حسرت نباشد، بلکه پاسداری از ارزشهایی باشد که برای آنها زیست و جان خود را فدا کرد. انسانها میروند، اما آرمانها تنها زمانی از میان میروند که فراموش شوند و تا زمانی که یاد، راه و اندیشه آنان در دلها زنده باشد، غیبتشان هرگز به معنای پایان حضورشان نخواهد بود.
مریم جابری، کارآفرین

رفتی، اما هنوز هم هستی
در دلِ شلوغِ خیابانها، میان موجهای بیکران جمعیت، هنوز بوی قدمهای شما را میشنوم. هنوز صدای آرامتان در گوش کوچهپسکوچههای خاطره پیچیده. رفتید اما نرفتید. چون هرجا که مردی برای آزادی قدم بردارد، نام شما را زمزمه میکند و هرجا که دلی برای وطن میتپد، یاد شما را در آغوش میکشد.امروز مشهد، اما با تو غریبتر از همیشه است. گویی بارگاه نور، چشمانتظار نگاه مهربان شما مانده و صحنها، جای خالی قدمهای آشنا را فریاد میزنند. چه سخت است باوری که دیگر بین ما نیستید. چه سنگین است لحظهای که باید بپذیریم پرچمی از دست افتاده، اما چه افتخارآمیز است میهنی که هرگز پرچمش بر زمین نمیماند.شما رفتید تا بمانید. رفتید تا در هر نسیمی، در هر فریاد «لبیک» و در هر اشکی که بر گونهها جاری میشود، زندهتر از همیشه باشید. ما میمانیم و راهی که شما روشن کردید. راهی که پایان ندارد، چون پایانش، خود آزادی است.ای شهید زندهی دلها، خوابتان آرام، در سایهی آن مهربانترینی که همیشه پناه شما بود. و ما، تا ابد، مدیون غیرت و صلابت شما هستیم.
سیاوش معطوفی، شغل آزاد

جای بعضی آدمها را هیچچیز پر نمیکند
گاهی زندگی، بیآنکه از ما اجازه بگیرد، صفحهای را ورق میزند که هیچکس آمادگی خواندنش را ندارد. خبر میآید، اشکها جاری میشود و آدم برای لحظهای میان باور و ناباوری میماند. نه میشود به گذشته برگشت و نه میتوان بهسادگی با نبودن کسی کنار آمد که حضورش، بخشی از آرامش روزهای سخت بود.فراق، فقط دوری از یک انسان نیست. روبهرو شدن با سکوتی است که بعد از او به جا میماند. سکوتی که در میان خاطرهها پرسه میزند و هر بار نامش را میشنوی، دلت چیزی را جستوجو میکند که دیگر در دسترس نیست. بعضی آدمها آنقدر بزرگ زندگی میکنند که حتی نبودنشان نیز حضوری سنگین دارد.شاید حکمت شهیدان همین باشد که پس از رفتن، بیش از همیشه با دلهای مردم سخن میگویند. دیگر نه از پشت تریبون، نه در میان جمعیت، بلکه در خلوت شبهایی که آدم به گذشته فکر میکند و از خودش میپرسد چگونه میتوان راه کسانی را ادامه داد که همه زندگیشان را وقف دیگران کردند.دلتنگی برای رهبر شهید، دلتنگیِ پایان نیست. دلتنگیِ دیداری است که به این دنیا موکول نشد. ما با خاطرههایش زندگی میکنیم، با نامش دعا میکنیم و با یادش به خودمان یادآوری میکنیم که بعضی انسانها، هرچند از نگاهها پنهان شوند، از دلها هرگز نمیروند.
صابر عیوبی، بازنشسته آموزش و پرورش

ای سردار بینشانِ میانِ ما
نه برایت شعر میگویم، نه غزل. شاعرانهبودن در برابر قامتِ رفتهات، نوعی خیانت است. رفتی اما نه مثل یک قهرمانِ افسانهای، بلکه مثل یک سربازِ خسته از جورِ روزگار که تا آخرین نفس، پرچم را بالا نگه داشت. حالا که رفتهای، دشمنانت را میبینی که از وحشتِ تشییعات، از هراسِ جمعیتات، نقشه میکشند؟ آنها که در خوابِ پایکوبیِ مردم بودند، امروز در کابوسِ عظمتِ تو میسوزند.دلم برایت تنگ شده، نه برای لبخندت، که برای اُبهتِ سکوتت در آن روزهایی که همه میگریختند و تو میماندی. مشهد اما، منتظرِ پیکرِ تو نیست؛ مشهد منتظرِ انتقامِ توست. ما هنوز تفنگها را زمین نگذاشتهایم، فقط منتظریم تا نشانهات را از آسمان بگیریم.آرام بخواب، رهبر عزیزم. این بار نه در کنارِ ضریح، که در میانِ مشتهای گرهکردهی ما آرام بگیر. به خدا که مسیرت را ادامه میدهیم، حتی با پایِ برهنه و در تاریکیِ مطلق.
غزل راهبر، شاعر

راستش، من تو را خوب نمیشناختم
راستش را بخواهی، من آن رزمندهی همیشهکنار تو نبودم. آن سردار معروف کنار گردان نبودم. من همان بچهی بینام آخرین سنگر بودم.امروز اما، توی خیابانها، میان آن همه جمعیت که برایت گریه میکنند، من حسابی گم شدهام. نه چون جمعیت زیاد است، نه چون سردرگمم. گم شدهام از این همه غریبهای که امروز برایت اشک میریزند.دلم برایت تنگ نشده، چون اصلاً باورت نمیشود که رفتهای. دلم برای آن بچهی ترسیدهام تنگ شده که هنوز باور نمیکند رهبری مثل تو، میان آدمهای معمولی هم میرود تا فرشته شود.حالا که نیستی، تازه رد پاهایت را میان خاطرههای دیگران پیدا میکنم. هر کس از تو چیزی میگوید که من نشنیده بودم. از دستی که بیصدا گرفتی، از دلی که بیمنت آرام کردی، از امیدی که بیهیاهو بخشیدی. انگار آدمها تو را هر کدام از زاویهای دیدهاند و حالا، بعد از رفتنت، این تکههای پراکنده کنار هم نشستهاند تا تصویر واقعیات کامل شود.شاید همین است راز دوستداشتنی شدن بعضی آدمها. تا هستند، خودشان را روایت نمیکنند و وقتی میروند، دیگران زندگیشان را تعریف میکنند. حالا من هم، با همه کمشناختنم، میان این همه روایت، احساس میکنم چیزی از تو در دلم جا مانده است. چیزی که دیگر با هیچ دیداری جبران نمیشود و فقط باید با دلتنگیاش کنار آمد.
یاسر محمدی، ورزشکار

دلنوشتهای برای امام شهید
ای مرد سفرکرده از دیار ما، ای آنکه نامت بر تارک این سرزمین چون خورشیدی تابناک ماندگار شد. آن روز باشکوه که شهر از نفس افتاده بود و خیابانها، رودخانهای از اشک و آینهای از دلدادگی گشته بودند، گویی تمامی این خاک، یکپارچه به استقبال تو شتافته بود. تشییعی بینظیر که فرشتگان هم در حیرت آن صفهای بیکران ماندند و آسمان، با آن همه وسعت، در برابر عظمت مردمی که برای بدرقه تو به خیابانها ریختند، تنگ و کوچک مینمود. موج جمعیت را دیدم که چون دریایی خروشان، تابوت نورانیات را بر دوش میکشید و هر قطره اشک، زمزمهای بود با خدا که «مبادا تنهایت بگذاریم». آن روز، زمین و زمان در سوگ تو همنوا شدند و مردمی که سالها بود در کوچهپسکوچههای زندگی گم شده بودند، ناگهان در آستان مقدس تو، همدل و همصدا شدند. هر دستی که بر تابوتت مینشست، پیمانی تازه با خودت و با خدا بود که راهت را تا ابد ادامه دهد.
تو رفتی اما رفتنت، آغاز ماندنت شد؛ ماندن در دلها، در خاطرهها و در مسیری که ترسیم کردی. انگار که خودت برگزیدی تا از میان ما بروی و در آن سوی آسمانها، همچنان پاسدار این خاک باشی. سردارِ بینشانِ راهی که پایانش نه گمنامی که جاودانگی بود. در میان آن هیاهوی عظیم، نگاهم را به آسمان دوختم و با خود گفتم که این همه عشق، بیسبب نیست؛ این شور و شیدایی، نشانی از آن دارد که تو در دلهای این مردم، نه یک رئیس که پدری مهربان و دلسوز بودی. پدرگونه میزیستی و پدرانه میبخشیدی و امروز، پدرانه به آغوش خاک میسپارندت، همانگونه که فرزندان، پدر خویش را در آغوش میکشند و رهایش نمیکنند.
چگونه میتوان از تو گفت، ای آنکه کلام در وصف قامت استوارت میماند و قلم از ترسیم چشمانت بازمیایستد؟ تو که در سختیها چون کوه ایستادی و در مهربانیها چون باران روان بودی. نگاهت، آینهای از فردای روشن این سرزمین بود و دستانت، پلی محکم میان آرزوهای یک ملت و تحقق آن آرزوها. امروز، در خلوت شبهای بیستاره، یادت چون ماهی میدرخشد که هرگز افول نمیپذیرد. در میان آن امواج بیکران جمعیت، چهرههای خسته اما امیدوار، پیرمردانی که عصازنان آمدند و کودکانی که بر دوش پدران، پرچم به دست داشتند، همه و همه ترجمان همان عرفان ناب ایرانیاند که شهادت را نه پایان که وصال میدانند. تو با رفتنت به ما آموختی که عشق، حد و مرزی نمیشناسد و دل، وقتی به نور معبود متصل شود، از کالبد خویش رها میشود تا به معشوق ازلی بپیوندد.
هنوز صدایت در گوش تاریخ میپیچد، آن هنگام که از غیرت و عزت سخن میگفتی و با هر کلمه، ایمانی تازه در جان ما میدمیدی. تو با خون خود امضا کردی آنچه را که با زبانت وعده داده بودی و این، کهانت را به اوج خود رساند. گویی که میخواستی به ما بیاموزی که عشق به وطن، پایانش شهادت است و شهادت، سرآغاز زندگی جاوید. در آن صبح بینظیر بدرقه، گویی نه یک تابوت که نوری عرشی را بر دستان مردم میدیدم که با هر گام، بر فراز آسمانها اوج میگرفت و ملائک در صفهای آخر، به انتظار دیدارش ایستاده بودند. این همان راز عرفانی عشق است که مرگ را به تولدی دوباره بدل میکند و پرواز را نه در بال، که در دلهای پاک جستوجو میکند. راهت، راهی است که پرچمش را به دستان ما سپردی و ما، میراثداران آنیم، میراثداران عاشقی که در نهادش، عرفان و سیاست، شهادت و زندگی، همه یکیاند.
اکنون که در میان ما نیستی، سایهات بر سرزمینت گستردهتر از همیشه است. ما، فرزندان همین خاک، با هر گاممان در مسیر عدالت و آزادی، با تو پیمان میبندیم که بیدار بمانیم و به یاد داشته باشیم که شهیدان، زندهاند و از روزیِ ما آگاهاند. یادت جاودان، نامت بلند و راهت، راه همیشه سبز این سرزمین کهن باد. و ما در این فراق شیرین، چون سالکانِ طریقت عشق، هر شب زمزمهداریم که «خدا را، که چنین بدرقهای برای مردان خدا رقم میزند» و در آینه دل، قامت پدرگونهات را میجوییم تا مبادا از یاد برود آنکه، خود، تمامی یادها بود.
دکتر سجاد بهرامی، جامعهشناس

پدری که در میان موجها پرواز کرد
عجیب است، بعضی آدمها تا وقتی هستند، خیال میکنیم همیشه خواهند ماند. آنقدر حضورشان برایمان عادی میشود که هیچوقت به نبودنشان فکر نمیکنیم. اما روزی میرسد که خبر رفتنشان، همه آن عادتها را در هم میشکند و تازه میفهمیم چه تکیهگاهی را از دست دادهایم.از میان همه دلتنگیها، سختترینشان دلتنگی برای کسی است که دیگر نمیتوانی به او بگویی، خسته نباشید. کسی که تمام سهمش از دنیا، مسئولیت بود و دلمشغولی مردم. حالا سکوت، جای صدایش را گرفته است. اما این سکوت، عجیب پر از حرف است. هر خاطره، هر تصویر و هر روایت از او، انگار دوباره با ما سخن میگوید.شاید خدا بعضی بندگانش را اینگونه انتخاب میکند. آرام میآیند، بیادعا زندگی میکنند و بیآنکه خودشان بخواهند، در دلهای مردم ماندگار میشوند. وقتی میروند، تازه معلوم میشود که حضورشان چقدر از جنس امنیت، امید و اطمینان بوده است. چیزهایی که تا از دست نروند، کمتر به چشم میآیند.امروز اشکهایی که بر گونههاست، برای حسرت روزهایی است که دیگر تکرار نمیشوند. با این حال، آدمهای بزرگ یک امتیاز دارند. مرگ، آنها را از دل مردم جدا نمیکند. آنها در دعاهای شبانه، در خاطره نسلها و در راهی که برای آن زیستند، به زندگی ادامه میدهند. شاید همین، زیباترین معنای ماندگاری باشد.
دکتر عبدالرضا عزیزی، نماینده سابق مجلس

پدر رفت؛ اما چراغ خانه ایران را روشن نگاهداشت
در کوچههای شهرهای مازندران که قدم میزنم داغ رفتن پدری که عمرش را صرف دانایی، هدایت و بیداری مردم کرده چنان جوشان است که غرق میشوم در دلدادگی مردمان دیار علویان، غرق میشوم در صدای دلنشین آقا که از بلندگو پخش میشود، راهنماییهایش و همه رهنمودهایش را دانه به دانه پست میکنم و دلم باز هم تنگ او میشود. داغ پدر تنها بر شانههای یک خانواده نمینشیند؛ بر قلب نسلی سنگینی میکند که در تاریکی فتنهها، روشنایی نگاه او را، چراغ راه خود میداند.
در ذهن کاوشگرم دنبال واژه میگردم اما گاهی واژهها آنقدر کوچک میشوند که توان روایت اندوه را ندارند. گاهی بغض، پیش از قلم، حرفش را میزند و اشک، زودتر از جملهها جاری میشود. چگونه میتوان از پدری نوشت که تنها تکیهگاه خانه ایران نبود؛ مأمن دلهای بیشمار و پناه اندیشههایی بود که شکوفایی و اقتدار را برای ایران به ارمغان آوردند. چگونه میتوان نبودن کسی را باور کرد که حضورش، آرامش میآورد و سکوتش نیز درس حکمت بود!
آسمان دل ما ایرانیها رنگ دیگری دارد. انگار خورشیدی غروب کرده که سالها بر جانهای خسته نور میپاشید. پدری که قامتش، قامت علم بود؛ نگاهش، نگاه بصیرت؛ و کلامش، نقشه راه روزهای سخت.
پدر امت خطابت کنم و چه سخت است نبودن شما.! هنوز باور نکردهایم که دیگر صدای قدمهایت در راهروهای امید نمیپیچد. هنوز چشمهایمان، بیاختیار، در جستوجوی نگاه آرام توست؛ نگاهی که حتی در سختترین روزها، طوفان دلها را آرام میکرد.
تو پدر دلهایی بودی که در پیچوخم فتنهها، راه را از بیراهه نمیشناختند. هرگاه غبار تردید بر افق زمان مینشست، سخنت چون نسیم صبح، پرده ابهام را کنار میزد و حقیقت را آشکار میکرد.
رهبرا! تو اهل علم بودی؛ اما علمت در کتابها محبوس نماند. دانشت، دست مردم را گرفت. بصیرتت، چراغ راه شد و حضورت، دلگرمی روزهای پرحادثه. هر واژهای که بر زبان میراندی، بوی صداقت میداد و هر توصیهات، ریشه در ایمان و حکمت داشت.
چه بسیار انسانهایی که با یک جمله تو، امید را دوباره پیدا کردند. چه بسیار دلهایی که با نگاهت، از یأس فاصله گرفتند.
تو آموختی که علم، پیشرفت، تکنولوژی، اگر در خدمت مردم نباشد، تنها انبوهی از واژههاست؛ و دانایی، زمانی ارزش دارد که دست انسان را تا قله حقیقت همراهی کند.
پدر جان، حضرت آقا…
اشک میشویم و میگوییم داغ تو، داغ یک نبودن ساده نیست. جای خالی تو را نمیتوان با گذر زمان پر کرد. بعضی آدمها آنقدر بزرگاند که نبودنشان، سالها بعد نیز تازه میماند. نامشان از حافظه روزگار پاک نمیشود، زیرا با جوهر ایمان بر دل مردم نوشته شدهاند.
امروز هر کوچه ایران، خاطرهای از تو دارد. هر مسجد، هر محفل علم، هر مجلس اندیشه، ردپای حضورت را در خود حفظ کرده است. صدایت در گوش زمان جاری است؛ صدایی که مردم را به آرامش، آگاهی و استقامت و اتحاد مقدس دعوت میکرد و آنان را مبعوث شده آخرالزمان تنهایی خواند.مردم ایران با تو در اوج قله های افتخارآفرینی دنیا، پرچم صاحب الزمان را برافراشتهاند.
آنها فریاد دفاع از مظلوم بر لب دارند و در برابر جهانخواران چون مشت گره کردهات، مشتهایشان به روی کافران گره کرده است و یکپارچه و منسجم مشق عشق میکنند.
پدر امت…
ما یتیم مهربانی نگاهت شدهایم؛ اما میراث تو زنده است. میراث تو عزت و اقتدار و شجاعت است. اندیشههایت، چراغهایی هستند که خاموش نمیشوند. راهی که با اخلاص پیمودی، همچنان ادامه خواهد داشت و شاگردان مکتبت، پرچم حقیقت را بر زمین نخواهند گذاشت.
تو رفتی، اما درس آزادگی را به جا گذاشتی. رفتی، اما به ما آموختی که در هیاهوی دروغ، حقیقت را گم نکنیم؛ در غوغای فتنه، چشم بر بصیرت نبندیم و در سختترین امتحانها، ایمان را سپر دل کنیم.
چه زیبا زندگی کردی؛ بیادعا و سرشار از خدمت. بزرگیات را نه در عنوانها، که در فروتنیات دیدیم. شکوهت را نه در جایگاه، که در زلالی قلبت شناختیم.
امروز که از تو مینویسیم، احساس میکنیم واژهها نیز عزادارند. انگار قلم، توان ادامه ندارد و کاغذ، از سنگینی اندوه خم شده است.
اما میدانیم مردان خدا هرگز نمیمیرند. آنان از میان نگاهها میروند، اما در قلبها جاودانه میشوند. نامشان بر زبان نسلها جاری میماند و راهشان در قدمهای آیندگان ادامه پیدا میکند.
پدر عزیز ایران…
اگرچه نبودنت جانکاه است، اما به داشتن تو افتخار میکنیم. افتخار میکنیم که در روزگار ما زیستی، آموختی، هدایت کردی و چراغ راه شدی. افتخار میکنیم که فرزند مکتب مردی بودیم که علم را با ایمان، و بصیرت را با محبت درآمیخت.
سمیه فقیه خبرنگار صدا و سیما مازندران، مدیر خبرگزاری تسنیم مازندران

دلنوشتهای به یاد رهبر شهید؛ از خادمی در آستانِ امامزاده تا عزاداری در غیاب قائد
روزهایی که پشت سر گذاشتیم، برای من که سالهاست در آستان مقدس امامزاده مطهر بنجعفر(ع) و در کوچهپسکوچههای وقف و خیریه، نفس میکشم، هیچگاه از خاطره نمیرود. آن روزها که مسیر آزادراه تهران-پردیس مملو از جمعیت مشتاق بود و موکبهای خدمترسانی، از ساعات اولیه صبح تا دل شب، پذیرای زائرانی بود که برای بدرقهی قائد عظیمالشأن انقلاب اسلامی آمده بودند. من اما، در میان شلوغی همان موکبها و در هیاهوی توزیع شربت و بستههای فرهنگی، یک لحظه از خودم پرسیدم: آیا این همه خدمت، میتواند باری از دلمان کم کند؟و جواب را در سکوت همان جمعیت پیدا کردم. در چشمانی که به دنبال نشانی از او میگشت و لبانی که نامش را زمزمه میکرد. ما در ادارهی اوقاف، وظیفهمان حفظ و صیانت از موقوفات است، اما این روزها فهمیدم که بزرگترین وقف این سرزمین، همان خون پاکی بود که بر زمین ریخت و وقف آزادی و عزت این ملت شد. ما برای خدمت به زائرانش، آستان امامزاده را آماده کردیم، اما دلمان، برای میزبانی از خودش، همچنان خالی مانده است.هر شب که از کنار ضریحِ امامزاده مطهر بنجعفر(ع) میگذرم، به یاد او میافتم. به یاد مردی که نه در این آستان، که در دل همهی آستانها جا گرفته است. ما خادمان وقف، سالهاست که به مردم خدمت میکنیم، اما اینبار، خود مردم به ما آموختند که چگونه باید برای یک مرد، بیآنکه نامش را بر زبان بیاوریم، تمام وجودمان را وقف عزای او کنیم.و من، در غبار همان مسیر بازگشت زائران، با خود میگویم که رهبر شهید، دیگر فقط یک نام در تاریخ نیست. او یک وقف جاودانه است. وقفی که هیچ متولیای برایش تعیین نشده، چون خود ملت، متولی راهش شدهاند. و ما در ادارهی اوقاف، اگر چه وظیفهمان صیانت از موقوفات مادی است، اما این روزها، موقوفهای والاتر از خون او را به امانت گرفتهایم و تا ابد، خادم این وقف بزرگ خواهیم بود.
مجید محمودی، رئیس اداره اوقاف و امور خیریه شهرستان پردیس

مشهدالرضا، روزی که تاریخ ایستاد
گنبد طلایی حرم رضوی امروز شاهد اشک میلیونها عاشقی بود که رهبر شهید خود را تا آخرین منزل بدرقه کردند.
راهی که از تهران آغاز شد، از قم گذشت، در نجف و کربلا با اشک و سوگ میلیونها عاشق امتداد یافت، امروز به مشهدالرضا (ع) رسیده است؛ شهری که گویی تمام کوچههایش بوی وداع گرفته و گنبد طلایی حرم مطهر امام رضا (ع) زیر بار سنگین اندوه، رنگ دیگری به خود دیده است.
اینجا پایان یک سفر تاریخی نیست؛ پایان بیقراری مردی است که یک عمر خود را خادم امام رئوف میدانست و اکنون در جوار همان بارگاهی آرام میگیرد که همواره مأمن دل و جانش بود.
از نخستین ساعات برگزاری آیین تشییع، خیابانهای منتهی به حرم رضوی مملو از جمعیتی شد که با چشمانی اشکبار، پیکر رهبر شهید و خانواده شهیدش را بر دوش میکشیدند. صدای صلوات، نوحه و گریه در هم آمیخته بود و کبوتران حرم، گویی روایتگر اندوهیهستند که بر فراز تابوتها پرواز میکرند.
مشهدالرضا امروز تنها میزبان یک مراسم تشییع نیست؛ این شهر، آخرین منزل عاشقی را در آغوش میگیرد که همه عمرش با نام امام رضا (ع) زیست.
شانههای مردم خراسان زیر بار این وداع میلرزید؛ وداع با مردی که سالها در برابر سختترین طوفانها ایستاد، از آرمانهایش عقب ننشست و سرانجام مهر پایان زندگیاش با شهادت نقش بست. گویی آسمان صحن انقلاب نیز با زمزمه آیه «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلَىٰ رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً» او را به سوی آرامش ابدی فرا میخواند؛ آرامشی که سالها در آرزویش بود.
تشییع چند ده میلیونی؛ قیامی که مرزهای جغرافیا را شکست
این تشییع،روایتی است از پیوند مردی با مردمی که او را از خود میدانستند. راهی که از تهران تا قم، از قم تا نجف، از نجف تا کربلا و سرانجام تا مشهد طی شد، به یکی از بزرگترین آیینهای بدرقه تاریخ معاصر تبدیل شد؛ آیینی که میلیونها انسان در ایران و عراق، با حضور خود نشان دادند یاد و نام شهیدان با رفتن پایان نمییابد.
در میان اشکهای مردم، بسیاری زمزمه میکردند که این پایان نیست. آیه شریفه «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ» بر زبانها جاری بود؛ آیهای که بسیاری آن را توصیف زندگی مردی میدانستند که عهدش با خدا، ایستادگی بود و سرانجام با شهادت به پایان رسید.
مشهد برای او تنها یک شهر نبود؛ خانه دلش بود. سالها پیش، در حکمی به عنوان رئیس خدمه آستان قدس رضوی منصوب شد و حتی پس از قرار گرفتن در جایگاه رهبری، بارها خود را پیش از هر عنوانی، خادم امام رضا (ع) معرفی میکرد. نزدیکانش روایت کردهاند که خلوتهای شبانهاش در حرم رضوی، سرشار از اشک، دعا و نجوا بود؛ همان حرم که امروز پیکرش را در آغوش کشیده است.
کاروان تشییع، تصویری فراموشنشدنی را در حافظه خراسان ثبت کرد. تابوتهای پیچیده در پرچم ایران، اشک مادران، بغض کودکان، فریادهای «لبیک یا حسین و لبیک یا خامنهای» و صلواتهای ممتد، صحنههایی را رقم زد که تا سالها در ذهن مردم باقی خواهد ماند. خیابانهای منتهی به حرم رضوی، موجی از انسانهایی بود که بیوقفه اشک میریختند و در سکوت یا با زمزمه دعا، آخرین بدرقه را انجام میدادند.
نوای صلوات و مرثیه، و پرواز کبوتران بر فراز گنبد طلایی، حال و هوایی متفاوت به مشهد بخشیده است. گویی همه شهر یکپارچه سیاهپوش شده و هر کوچه و خیابان، روایتگر فصلی از این وداع تاریخی است.
این تصویر، در حافظه مردم ایران ماندگار خواهد شد؛ تصویری از مردمی که با چشمان اشکبار، اما گامهایی استوار، رهبر شهید خود را تا خانه ابدی بدرقه کردند. اگرچه مشهد آخرین ایستگاه این سفر طولانی است، اما بسیاری از حاضران باور داشتند که راهی که او از آن سخن میگفت، با این تشییع پایان نمییابد.
امروز در جوار بارگاه امام رضا (ع)، میان اشکهای بیشمار و زمزمه دعاها، پیکر خادم دیرین این آستان آرام خواهد گرفت؛ اما نام او، خاطراتش و تصویری که این روزها در خیابانهای مشهد رقم خورد، برای همیشه در حافظه تاریخ ایران باقی خواهد ماند.

در کلاسِ تاریخ، برای سرداری که در دفترچهها جا نشد…
نمیدانم از کجا شروع کنم. از آن لحظهای که خبر را در حیاط مدرسه شنیدم؟ یا از وقتی که شاگردانم، که همیشه پای تختهی تاریخ بیحوصله بودند، یکدفعه با چشمانی پر دلهره از من پرسیدند: خانم، یعنی دیگر نیست؟سالهاست پشت این تختهی سبز ایستادهام و از مردان بزرگی گفتهام که رفتند تا ما بمانیم. از سرداران صدر اسلام، از قهرمانان نهضتها، از مردانی که نامشان در کتابهای درسی، فقط یک پاراگراف شده است. اما اینبار، شاگردانم نمیخواهند از تاریخ دور بخوانند. آنها میخواهند بدانند رهبر شهیدمان، چرا اینقدر برایشان آشناست، وقتی که هرگز ندیدندش؟و من، در میان سکوت سنگین کلاس، ناگهان به یاد دفترهای مشق یک سال پیش میافتم. یکی از شاگردانم، دختر ناآرام کلاس، در انشایش نوشته بود: اگر روزی دشمن بیاید، من سرباز رهبر میشوم. آن موقع خندیده بودم و برایش نمرهی کمتر داده بودم که بیشتر علمی بنویسد. حالا اما، همان دانشآموز، از ته کلاس نگاهم میکند و با صدای لرزان میگوید: خانم، حالا که ایشان رفت، من سرباز چه کسی شوم؟امروز اما، وقتی اسم او را بر زبان آوردم، دیدم کتاب تاریخ ما، یک صفحهی خالی دیگر دارد. صفحهای که نه در این کتاب، که در دل تکتک این دانشآموزان نوشته خواهد شد. من معلم تاریخ هستم، اما اینبار خود تاریخ، معلم من شد. به من آموخت که برخی از مردان، در صفحات کتاب نمیگنجند. آنها در زمزمههای پشت نیمکتها، در اشکهای پنهان شاگردان، در آن نگاه بچههایی که ناگهان بزرگ میشوند، ثبت میشوند.و فرداها، وقتی زنگ مدرسه را میزنم و پشت تخته میایستم، بدون آنکه اسمی ببرم، از شاگردانم میخواهم که برای انشای بنویسند: رهبری که رفت، به من چه آموخت؟ میدانم که بعضی از آنها، اینبار انشا را تحویل نخواهند داد. چون اشکهایشان روی کاغذ، جای کلمات را گرفته است. و من، معلم تاریخ، برای اولینبار در کلاس را میبندم و میگذارم آنها با کتابی که در دست ندارند، از مردی بنویسند که در هیچ کتابی جا نمیشود، اما در قلبهای کوچکشان بزرگتر از تمام تاریخ است.
سیده معصومه حسینی، دبیر تاریخ

در میان دود، برای سرداری که آتش نمیشناخت
بیست سال است که با آتش دستوپنجه نرم میکنم. در عملیاتهای اطفای حریق، در ریزش ساختمانهای فرسوده و در میان دود غلیظی که حتی چراغ کلاه ایمنی را کور میکند. من به آتش عادت کردهام. به لهیب، به صدای ترکیدن شیشهها، به فریاد مردمی که از پنجرهها دست کمک دراز میکنند. اما این روزها، با آتشی روبرو شدهام که نه آب کپسول، نه رخت نسوز من، و نه حتی بیسیم امداد، هیچکدام نمیتوانند آن را خاموش کنند.همان روزی که خبر آمد، در ایستگاه بودیم. عملیات اطفای حریق یک مغازه تمام شده بود و ما کپسولها را جمع میکردیم که یکی از بچهها، با چشمانی قرمز، گوشی را به من داد. خبر را شنیدم، اما هیچچیز نگفتم. لباس نسوز را از تن درنیاوردم، کلاه ایمنی را گذاشتم همانطور روی شانه و به حیاط ایستگاه رفتم. چند دقیقهای به درخت کاج توی حیاط خیره شدم. درختی که سالها پیش، در مراسم سالگرد یک شهید دیگر کاشته بودیم. همان لحظه فهمیدم که این بار، آتش عملیات، کوچکترین آتش دنیا بود در برابر آتشی که در سینهی ملت شعله کشیده بود.من آتشنشان هستم، به آتش عادت دارم، اما این آتش دل، مرا به زانو درآورد.شب مراسم، با چشمان خودم دیدم که مردم چطور با پای پیاده و بچههای کوچک بر دوش، میدویدند تا یک نگاه آخر به پیکر مردی بیندازند که نه آتشنشان بود، نه سرباز، نه پلیس. اما آتش دلها را خاموش میکرد. آن لحظه برایم عجیب بود که ما آتشنشانان، هر روز جان مردم را از آتش نجات میدهیم، اما اینبار، مردم آمده بودند تا جان خودشان را با حضورشان، در برابر رهبر شهید، نذر آتش عشق کنند.بچههای ایستگاه میگویند رهبر شهید، مرد آتش بود. من اما میدانم که او مرد آب بود. آب وضو، آب مهربانی، آبی که دلهای سوخته را سیراب میکرد. و حالا، هر شب که شیفت عملیاتی را تحویل میگیرم، در حیاط ایستگاه، به آن درخت کاج خیره میشوم و با خودم میگویم: رهبر عزیزم، ما آتش را خاموش میکنیم، اما تو آتشی در دلها روشن کردی که تا قیامت خاموشنشدنی است.
یعقوب رضایی، آتشنشان

وقتی نتهای سنتور، برای رهبر بیصدا شدند
امشب قرار بود تمرین داشته باشیم. سالن تالار شهر، روشن، صندلیها چیده شده، میکروفنها تنظیم و سازها کوک. من اما، ساعتهاست که پشت سنتور نشستهام و نتهای مقدمه را که سالهاست از حفظم، یکبار هم نتوانستهام به درستی بنوازم. مضرابها از دستم میافتد، گوشیهایم صدای کوک خرک را پس میدهد و سیم «دو»ی بم، مدام دق میکند. انگار خود سنتور، سختترین ساز عمرش را کوک کرده: کوک دل.همکارانم میگویند تمرین را کنسل کنیم، اما من نمیخواهم. نه به خاطر کنسرت، که به خاطر این که در میان سکوت سالن خالی، بتوانم برایش بنوازم. برای مردی که خودش، یک نت تمامناشده بود. نتی که نتهای بعدیاش را هرگز ننوشتند، اما آنقدر کشش داشت که تمام ارکستر هستی، در برابر سکوت پس از آن، به احترام ایستادند.من در طول سی سال نوازندگی، برای خیلیها نواختهام. برای شادی، برای سوز شبهای عزاداری، برای دلداری دلهای شکسته. اما اینبار، انگار برای اولینبار است که میخواهم برای یک غریبهی آشنا بنوازم. غریبهای که هرگز در کنسرت من ننشست، اما در تمام نغمههای ایرانی این سرزمین، حضوری محسوس داشت. هر بار که نت راستپنجگاه را مینواختم، یاد استواری قامتش میافتادم و هر بار که به نوا میرسیدم، نرمی کلام شبنشینش را در گوشم زمزمه میکردم.امشب اما، در تالار خالی، مضرابها را بر سیمها میکشم و آهنگی میسازم که هیچگاه برای کسی ننواختهام. نه اسمی دارد، نه نتی بر روی کاغذ نتنگاری. فقط یک توالی ناخواسته از صداهایی که میخواهند بگویند: «ای رهبر شهیدم، ما هنوز در گوشههای این موسیقی، رد انگشتهای مهربانت را میجوییم. چقدر خوب بودی، ای نغمهی ناتمام وطن.و در آخرین مضراب امشب، وقتی که سالن را ترک میکنم، میدانم که سنتور من، برای همیشه، یک سیم اضافه دارد: سیمی که هرگز کوک نمیشود، اما هر بار که دستم به آن میخورد، صدایی میدهد که نه در هیچ دستگاه موسیقی ایرانی، که فقط در دل این شهر بی رهبر عزیزم، جای میگیرد.
فریدون آذری، نوازنده و مدرس موسیقی سنتی

برای مردی که فرمان آخر را نداد
هنوز یادم هست شبی که برای اعزام به پادگان، خانه را ترک میکردم. مادرم قرآن به دست گرفته بود بالای سرم و گریه میکرد. من اما به خودم میگفتم سربازی یعنی دو سال اجباری، یعنی شیفتهای نگهبانی بیخوابی، یعنی نظافت حیاط پادگان و سلامدادن به افسران بداخلاق. هیچکس به من نگفته بود که یک روز، در همان یونیفرم استتار خاکی، برای رهبری اشک بریزم که فرمانش، نه در میدان رژه، که در قلب تمام سربازهای این وطن پیچیده بود.آن روز که خبر را در پادگان شنیدیم، ناهار سربازخانه زمین ماند. هیچکس چیزی نگفت. سروان دسته، که همیشه داد میزد و برای تاخیر یک دقیقهای همه را به اتاق انضباطی تهدید میکرد، آن روز برای اولینبار چیزی نگفت و با دستانش صورتش را پوشاند.من سربازم، هر روز صبح با صدای بوق از خواب میپرم و تا شب، با همان یونیفرم گلی، شیفت میکشم. اما این روزها، در سکوت شبهای نگهبانی، وقتی شیفت شب را تحویل میگیرم و در تاریکی پادگان قدم میزنم، بیشتر از همیشه به مردی فکر میکنم که حضورش را مثل یک سایهبان بزرگ بالای سرم حس میکردم. حس امنیت سادهی یک سرباز که میداند جایی، یک نفر هست که پشت سرش است، حتی اگر هرگز او را ندیده باشد.من تنها یک سرباز وظیفهام، اما رفتن رهبر شهید به من یاد داد که سربازی، نه دو سال، که تمام یک عمر است. و من، برای اولینبار، به رفتن به خطهای مقدم افتخار میکنم، حتی اگر هیچوقت، فرمان حملهای در کار نباشد.
علیرضا کریمی، سرباز

همهی مسیرهای زندگی من، زیر سایهی امنیت نامش بود
بیست و سه سال است پشت فرمان تاکسی نشستهام. از این خیابانها و کوچهپسکوچهها، از این چراغهای قرمز و سبز، از این مسافرهایی که سوار میشوند و پیاده میشوند، خستهام اما عاشق همین روزمرگیام. برای من، هر روز با صدای تاکسیمتر شروع میشود و با کرایهگرفتن تمام. اما این چند روز، تاکسیمتر من، عددی را نشان میدهد که هیچوقت در بیست و سه سال رانندگیام ندیده بودم. خالیترین مسیر عمرم، با سنگینترین بار دل.آن روز که خبر آمد، مسافرم خانمی میانسال با یک پسر دانشجو بود. ناگهان از رادیو خبر را شنیدیم. هیچکس چیزی نگفت. من آینهی وسط را نگاه کردم، دیدم خانم اشک میریزد و پسر، صورتش را به شیشهی پنجره چسبانده. تا پایان مسیر، حتی یک کلمه حرف نزدیم. وقتی پیاده شدند، پسر برگشت و گفت: آقا، کرایه را بعداً میدم. من گفتم: نه پسر، امروز هیچکس کرایه نمیدهد. راستش را بخواهید، آن روز من رانندهی تاکسی که به پول کرایهی هر مسافر وابستهام، هیچکس را سوار نکردم. دور خیابانها چرخیدم بدون مسافر، با چشمانی که هر لحظه خیستر میشد.چند ماه بعد، در میان جمعیت عظیم تشییع، من یکی از هزاران نفری بودم که برای بدرقه رفته بودم. امشب اما، وقتی تاکسی را در پارکینگ خانه پارک میکنم، تاکسیمتر را خاموش میکنم و برای اولینبار، با همان دست پینهبستهای که همیشه کرایه میگیرد، صورتم را میپوشانم. نه برای مسافری که امروز از دست دادم، برای رهبری که همهی مسیرهای زندگی من، از ابتدا تا انتها، زیر سایهی امنیت نامش بود و من، رانندهی بیخبر، تا وقتی که رفت، نفهمیدم پشت هر چراغ سبز این شهر، یک فرمانده نشسته بود که چراغهای راه یک ملت را روشن نگه داشت.
غلامرضا صفدری، راننده تاکسی

در تراز صفر یک بنا، برای رهبری که ستون یک سرزمین بود
بیست و هفت سال است که با نقشه، تراز، ستون و فونداسیون سر و کار دارم. از همان روزهایی که به عنوان کارگر ساده، کیسههای سیمان را روی دوش میکشیدم تا حالا که پشت میز نظارت، نقشههای اجرایی را تایید میکنم. برای من، هر ساختمان یک هویت دارد. یک اسکلت، یک پی، یک اسکلت فلزی که اگر درست بسته نشود، تمام بنا فرو میریزد. این روزها اما، با خودم فکر میکنم که ما مهندسها، هر چقدر هم که ستونهای بتنی و تیرآهنهای سنگین طراحی کنیم، هیچکدام به استواری یک مرد تنها نبود که ستون امنیت این سرزمین بود.آن روز که خبر آمد، در کارگاه ساختمانی یک مجتمع مسکونی 12 واحدی بودم. داشتیم شمعکوبی فونداسیون را تمام میکردیم که یکی از کارگرها، با گوشی دستش، خبر را نشانم داد. من برای چند دقیقه، نقشه را همانطور باز روی میز کارگاه گذاشتم و هیچچیز نگفتم. فقط به ستونهای فلزی نیمهکاره نگاه کردم و با خودم گفتم: بیچاره این ساختمان، ستون اصلیاش را از دست داد.روز تشییع، من و چند نفر از بچههای کارگاه، کلنگ و بیل را زمین گذاشتیم و رفتیم به استقبال. نه با لباس رسمی، نه با کلاه ایمنی. با همان لباس کار گلی و کفشهای سیمانیشده. در میان جمعیت، یکی از بچههایِ کارگاه به من گفت: مهندس، این جمعیت، چقدر شبیه ستونهای یک اسکلت بتنی است. هرکدام یک تیر، اما همه با هم، یک سازهی محکم. راست میگفت. ما که هر روز با بتن و آهن سر و کار داریم، آن روز دیدیم که مردم، بدون هیچ نقشهای، بدون هیچ مهندس ناظری، محکمترین سازهی تاریخ را ساختند. سازهای به نام عشق.و حالا، وقتی به کارگاه برمیگردم و دوباره سر نقشهها مینشینم، نمیتوانم به ستونهای فلزی نگاه کنم و به یاد او نیفتم. یاد مردی که ستون این سرزمین بود، ستون دلهای هزاران هزار آدم بینام. من که هر روز با بار مرده و بار زندهی ساختمانها سر و کار دارم، امروز فهمیدم که سنگینترین بار این سرزمین، روی دوش یک نفر بود و ما هیچوقت، حتی یک بار هم از او نپرسیدیم که آیا خسته هستید؟اینبار اما کلنگ را محکمتر از همیشه به زمین میکوبم. نه برای ساخت یک مجتمع، که برای زندهنگهداشتن یاد مردی که تمام ستونهای این شهر، زیر سایهی امنیت نامش قد کشیدند.
مهندس سعید جعفری، ناظر فنی و مجری پروژههای عمرانی

در میان برانکاردها و کیسههای خون، برای رهبر شهیدی که نجاتدهندهی نجاتدهندگان بود
پانزده سال است که با آمبولانس، برانکارد، کیسهی اکسیژن و چادرهای نارنجی، اول خط حوادث هستم. در تصادفات جادهای، در سیل، در زلزله، در آتشسوزیهای جنگلی. هرجا که فریاد امداد بلند شده، من و بچهها با همان چادرهای نارنجی، از میان خاک و خون دویدهایم تا یک نفس جانگرفته را به بدن بیجان برگردانیم. ما صحنههای خونین بسیار دیدهایم، فریاد، گریه، التماس مادرانی که فرزندشان زیر آوار مانده، بسیار شنیدهایم. اما این روزها، با صحنهای روبرو شدهایم که هیچ برانکاردی، هیچ سرم خون، هیچ دستگاه احیای قلبی، یارای نجاتش را ندارد.در پایگاه جادهای بودیم. تازه یک عملیات امداد تصادف را تمام کرده بودیم و کیسههای خون را مرتب میکردیم که بیسیم، خبر را مخابره کرد. نه از تصادف، نه از سیل، نه از حادثه؛ از رفتن رهبری که سالها بود برای ما، امنیت را تضمین کرده بود. من برانکارد را همانطور که باز کرده بودم برای مصدوم، روی زمین پایگاه گذاشتم و چند دقیقه، فقط به چادر نارنجی بالای سرم نگاه کردم. همان چادری که نماد نجات است، اما اینبار، هیچکس نبود که زیر آن، برای نجات دل یک ملت، دستی دراز کند.در مسیر تشییع یکی از همکارانم که سالها بود در عملیات سیل و زلزله شرکت کرده بود، در میان جمعیت، ناگهان گریهاش گرفت و گفت: ما هر روز جان مردم را نجات میدهیم، اما این رهبر، جان تمام این جمعیت را نجات داده بود.و راست میگفت. من امدادگر، که هر روز با کیسههای خون و برانکارد سر و کار دارم، امروز فهمیدم که رهبر شهید، بزرگترین امدادگر این سرزمین بود. کسی که با دستان پنهان خود، خون این ملت را در رگهای امنیت جاری کرد و هیچوقت، نه کیسهی خون خواست، نه برانکارد، نه حتی یک چادر نارنجی. او خودش، چادر نارنجی تمام بیپناهان این مرزوبوم بود.
بهرام شریفی، امدادگر پایگاه امداد و نجات جادهای

در حال تکمیل…..